معلم

 

   صفحه نخست                               پست الکترونیک                               آرشیو وبلاگ

.

 

شنیدیم که در ایام عید ( مثل ایام اعیاد ماضی) برای معلمانی که قصد دارند عازم سفر شوند ، کلاسهای مدارسی را که قبلا در حد شأن معلم (باور کن این جمله عینا از بخشنامه برداشت شده!) در حد شأن معلم آماده سازی شده را، محیای پذیرایی از این عزیزان نموده اند!

این مدارس هر طور که در حد شان و مرتبه ی مقام معلم آماده شده باشد ، مدرسه است ! انگار معلم از مدرسه گریزش نیست! حتی در سفر و به قولی ، حضر !( از چاله بر آمدیم و در چاه شدیم؟!)

اصلا نمی خواد به این فکر کنی که سایر ادارات و مراکز برای مسافرت عید پرسنل خویش کجا را در شأن و مرتبه ی کارمندانشان فراهم کرده اند !( اینها به ما مربوط نمی شود ) ما شأن و مرتبه مان بالاتر از هتل های ستاره نشان و این جاهای بی کلاس است . ما کلاس داریم عزیزم!این مهم است و لاغیر!

این معلم نیز، چون به رسم آدمیان ، می خواهم از کارهای طی سال ، خستگی درنمایم. می روم به مسافرت با کلاسی که در پیش است تا پولهای باد آورده ی ماههای پیش را به باد دهم!فقط سوقات نخواهید که در شان و مرتبه ی معلم نیست!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 2:53  توسط معلم  | 

عادت . حرف نیست . واقعیت تکرا دائم جمع بزرگ ماست!

ابتدای صبح و تحرک تعداد بی شمار دو نسل . نسلی از دیروزهای درس و تدریس امروز. نسلی هم از امروزهای درس و لابد تدریس فردا.

خوشبختانه عامل مصاحبه . یا همان وسیله ی تحقیق محققان علوم تربیتی ، دائم در دسترس ماست ." کلاس و جمع دانش آموزان" . خود نیز که در دسترس خویشیم . پس پرسش آغاز می شود . آغاز کردم .

می پرسم :

چرا به مدرسه می آیی؟

می گوید:

اجازه ... برای ...آقا ...درس بخونیم .

می گویم :

هم اجازه داری ، هم که آقایی تو . حرف دلت را بزن .

می گوید :

...

می گویم :

چی شد؟ سوالم از سوال سراسری انگلیسی این نوبت سخت تر بود؟

می گوید :

اجازه ... چی آقا؟

می گویم :

چ ر ا ب ه م د ر س ه می آیی؟؟

می گوید :

اجازه ...نمی دونیم آقا!

او راست ترین حرف زندگی اش را زد و نفس را در سینه حبس کرد تا مبادا به عادت معمول بزرگتر ها ، دعوایش کنم ! اما نمی داند که من بیشتر از در تنفس این لحظه مانده ام . تا یک وقت نپرسد :" اجازه آقا ...شما چرا میاید مدرسه؟!"

عادت !

حرف نیست . بودنی ترین بهانه ی ما برای بودن و ...

از دیگری می پرسم :

چرا؟

می گوید :

درس آقا بخونیم ...آقا...

می پرسم و پا می فشارم:

پس چرا نمی خونی؟؟( با اشاره به خطهای قرمز زیر درسهایش، که به هشت تا می رسد!)

نمی داند . و نمی گوید !نمی گذرم .

بعدی و بعدی و بعدی ...و نمی دانمها بسیار آبرومند تر از سایر جوابهاست.

او را نه به زور به مدرسه می فرستند . نه خودش دوست دارد در این ماراتون هر روزه شرکت کند و از سایر دلمشغولی هایش جدا شود . اما هر روز ، زود تر از من اینجاست . منتظر زنگ و زنگ و زنگ !

کاش می توانستم از فلسفه ی مدرسه و درس برایش ساعتها صحبت کنم . کاش می توانستم از ماهیت درسهای مدرسه ، آینده و ارتباطش با درس ، برتری علم بر ثروت و همه ی حرفهایی را که از حفظم برایش صحبت کنم تا بخود بیاید و از خیر خطهای قرمز زیر نمرات کارنامه اش بگذرد. کاش می توانستم با استحکام تمام بگویم :

مثل من باش ...مثل معلمت !

یاد روزهای رفته و مدرسه  ای که الان مخروبه شده و دارند می سازندش نمی افتم !راستی ، من هم مثل او بودم؟ یا افت تحصیلی از واژگان تازه ی فرهنگستان زبان است که به آموزش ما تحمیل شده ؟

عادت  !

حرف نیست . هست . من عادت کرده ام ... او عادت کرده است ...ما عادت کرده ایم و در مدرسه هر روز صبح بروی ما باز است !!

 

چرا مطالب خوندنی قبلی زودی می رن توی آرشیو؟!
هر چه فکر کردم . نتونستم بیاد بیارم که بزرگترین آرزوم برای لحظه ی تحویل سال چیه !(آخه مادربزرگ می گفت اون لحظه آرزوها برآورده می شه ! ) شما آرزو کنید و معلم آمین می گه!
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 18:2  توسط معلم  | 

سلام و آرزوی سالی خوب .

بعضی از همکاران عزیزم در ارتباط با این وبلاگ ، پیشنهاداتی ارائه داده ان که هم مایه ی تشویق و ترغیب به ادامه ی راه من شده . هم اینکه انتظارات سایر معلمان را از وبلاگ معلم می توان دریافت .

نظرات ، به اندازه ی تک تک همکاران تنوع دارد . و بی گمان مطالبی که از یک ذهن بر می آید ، محدود و تمام شدنی باید بحسابش آورد . به همین خاطر از همکاران و همچنین دانش آموزان ( ارتباط تنگا تنگشان با معلم انکار ناپذیر است ) تقاضا می کنم در صورت اولا داشتن مطلب خواندنی ، دوما دادن افتخار به ما ، با ارسال نوشته های خوب خود ، به پر بار شدن این وبلاگ ساده ی ساده بیندیشند.

قدر دانی از شما را می سپارم به همه ی آنان که به ما سر می زنند و حس می کنند که همیشه یک همکار ، یک همدرد دارند!

این هم حرفای همکار و همدردم:

سلام
روزی صد بار همین سوال ها رو جواب می دم ! گوشم پره از این صداها .صداهایی که همه قوت و نیروی فردامو از اونا می گیرم.
می دونم خدا دوسم داره ، می دونم شغلم، شغل انبیاست.می دونم خیلی خوبم.اما دیگه بریدم دیگه خسته شدم.
هر بار هم که می خواهم رها کنم ، نمی شه ! می دونی من یه جورایی گیر کردم.شاید به خاطر نگاه بچه ها ، شاید به خاطر چهره ای که پس از یادگیری می درخشه ، نمی دونم به خاطر چیه ؟ اما توی این مدت با وجود موقعیت های خوبی که برام پیش اومد باز نتونستم تدریس را رها کنم.
همه بهم می گن عقلت کمه، ول کن برو!
واقعا می خواهم برم ، یعنی می خواهم قبل از اینکه اونا بگن برو خودم برم.تازگی ها هم دارم سعی می کنم خودم را قانع کنم.
دوست عزیز ، حتما نباید توی مدرسه معلم بود؛ مگه نه؟

 

 مرسی همکار . بی حرفای خوبت اینجا رونقی نداره. باور کن.

فیش های حقوق را جدیدا دیدید؟

طول ستون پرداختی هایش به طول انگشت کوچیکه ی پسر آقا ولی هم نمی رسه ( شُکر) ! اما قربونش برم ، طول کسوراتش از لوح حمورابی و منشور سازمان ملل هم بلند بالا تره!

البته همیشه حق با اداره ی متبوعه .اونا به فکر آینده ی ما هستند ( و بسته زبانها اصلا به فکر آینده ی خودشون نیستند و فقط به الانشان توجه دارند ...واقعا که!)

اسامی صنادیق:

صندوق ذخیره ی فرهنگیان

صندوق بازنشستگی

صندوق وام ضروری

صندوق قرض الحسنه

و تعدادی شبه صندوق مانند :

بیمه ی عمر

تعاونی مصرف

تعاونی مسکن

که مبلغ کسورات آنها هر ماه بالاتر می رود ( لابد می خواهند آنقدر ارتفاعش بدهند تا شاید توسط صنادیق ما زودتر از آن ور آبی ها به مریخ برسند . )

پیشنهاد:

به جهت رفاه حال بازماندگان معلم . و راحت شدن خیال اداره ی متبوع بابت این ته مانده ای را که جلو کلمه ی " پرداختی " می نویسند . صندوقی بنام " صندوق آخرت " دایر کنند و فاتحه ! به هر حال مرگ شتری است که دم در هر کلاسی زانو می زند ! باید مراسم ختم و شب هفت معلم آبرو مند برگزار شود . سایر مراسماتش که مهم نیست !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 20:36  توسط معلم  | 

فیش های حقوق را جدیدا دیدید؟

طول ستون پرداختی هایش به طول انگشت کوچیکه ی پسر آقا ولی هم نمی رسه ( شُکر) ! اما قربونش برم ، طول کسوراتش از لوح حمورابی و منشور سازمان ملل هم بلند بالا تره!

البته همیشه حق با اداره ی متبوعه .اونا به فکر آینده ی ما هستند ( و بسته زبانها اصلا به فکر آینده ی خودشون نیستند و فقط به الانشان توجه دارند ...واقعا که!)

اسامی صنادیق:

صندوق ذخیره ی فرهنگیان

صندوق بازنشستگی

صندوق وام ضروری

صندوق قرض الحسنه

و تعدادی شبه صندوق مانند :

بیمه ی عمر

تعاونی مصرف

تعاونی مسکن

که مبلغ کسورات آنها هر ماه بالاتر می رود ( لابد می خواهند آنقدر ارتفاعش بدهند تا شاید توسط صنادیق ما زودتر از آن ور آبی ها به مریخ برسند . )

پیشنهاد:

به جهت رفاه حال بازماندگان معلم . و راحت شدن خیال اداره ی متبوع بابت این ته مانده ای را که جلو کلمه ی " پرداختی " می نویسند . صندوقی بنام " صندوق آخرت " دایر کنند و فاتحه ! به هر حال مرگ شتری است که دم در هر کلاسی زانو می زند ! باید مراسم ختم و شب هفت معلم آبرو مند برگزار شود . سایر مراسماتش که مهم نیست !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 4:59  توسط معلم  | 

دست بر قضا

سال نو شدنیه . باورت نمی شه؟ تقویم بدم خدمتتون؟

امسال با هیچ سالی ، هیچ فرقی نمی کنه هیچ ، کلی هم تکراریه .

دست بر قضا ما دیگه تکراری نیستیم !

نه من همونم که اون سال راه گم کردم به درس و تدریس و تا اومدم ببینم چی به چیه ، از برپا ی بچه ها یکه خوردم ! نه تو همونی که امسال هم با خیال خالی بتونی سپری کنی . که چی ؟ که باز هم یک سال گذشت و ما در جا زدنمون هم عقب گرد شد!

سال نگذره ، ما می گذریم . ای بازنشستگی موعود!

یه زمانی . دور دورا . آرزوهای بزرگم پر بود از اندیشه و آسمان و یه دنیا رسیدنی های خوب و رویایی ، که گذشت . این روزا به آرزوهای بزرگم فکر می کنم . اون هم شب عید!

آرزوهای بزرگ ...های آرزوهای بزرگ !

اگه اون روزا یکی می گفت ، یه زمانی همه ی آرزوهای بزرگت خلاصه می شه توی پیش پا افتاده ترین و روزمره ترین و زمینی ترین خواسته های بشر !! یا خودم را می کشتم یا اون را!!

مگه شدنی آرزوی بزرگ یه بشر ، شام شب بشه؟ ( آبروم رفت؟)

مگه شدنی اه آرزوی بزرگ بشر ، از اتوبوس ، به تاکسی باشه؟

مگه شدنی اه آرزوی بزرگ بشر ، یه دست لباس بشه؟!

چی دارم می گم؟ خودم را مسخره کرده ام ! منو چه به آرزوهای بزرگ روزای رفته ؟ من باید زنده بمونم تا دوباره برم سر کار و باز زنده بمونم تا برم سر کار ! تفکر واندیشه ومطالعه و نمی دونم خیلی چیزای دیگه که الان یادم نیست ، را چه به من؟ بخور و نمیر و سر کار برو ...همین!

برو خدا را شکر کن !

حکایت :

روزی خارکنی بدیدندی که خار همی کشیدی و در هر قدم دست به آسمان ، شکر گفتی!

ظریفی او را گفت : این چه حکایت است که در نهایت مشقت ، شکر گویی؟( به زبان خودمونی ، آخه آی کیو . خار کشیدن و نان خالی خوردن ، شکر داره؟!)

خار کش بگفتا : ای بچه ، تو ندانی . آنکه خود داند ، داند که این شکر گفتن من از هزار ناسزا او را بدتر است!!

پس همه در نو ترین ایام بشر ، شکر !

همکار  همدرد . لطفا می شه ایمیل تون را بدین؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 21:36  توسط معلم  | 

ای کاش

زردی من از تو

سرخی تو از من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383ساعت 21:35  توسط معلم  | 

خانم اجازه ؟

خانم اجازه ؟ اگه ما بخوایم معلم بشیم ، باید چکار کنیم؟ یه معلم خوب ، مثل شما.

خانم اجازه؟

ترا خدا بگید ما چکار کنیم خانم . آخه می دونید . ما توی انشامونم نوشتیم که می خوایم معلم شیم .ما که دروغگو نیستیم خانم . دروغگو دشمن خداس . خود شما سر کلاس یادم دادید . یادتونه؟

راستش اولها نمی خواستم معلم بشم . اما شما را که دیدم ، دیگه نمی تونم معلم نشم . ترا جون تمام بچه هاتون ، خانم بگید برای معلم شدن چکار باید کرد . ما چکار کنیم تا اینقد بچه داشته باشیم و عروس نشیم . آخه نمی خوام کسی بخاطر معلم بودن هی سر من و مامانم اینا سرکوفتم بزنه .

خانم اجازه ؟ ما چطوری می تونیم همه ی دردها مون را فراموش کنیم و جای اونا مهربونی به کلاس بیاریم . راستی درد یعنی چی ؟ شمام مثل مامانم میگرن دارید؟ آخه مامانم می گه من یه درد دارم ، اونم این سر درده!

خانم اجازه؟ ما باید چکار کنیم تا بتونیم روزی پنج شش ساعت به مدرسه فرار کنیم تا یادمون بمونه یاد دادن مال ماس و هر کسی نمی تونه یاد بده و توی یاد ها بمونه .

خانم اجازه ؟ ترا خدا دیوونه نشده ام که اینجوری نگام می کنید . من می خوام بهم یاد بدید چطوری می شه شونصد تا دلیل برای دیوونه شدن داشت و دیوونه نشد !

خانم اجازه ؟ من اگه معلم بشم ، دیگه لازم نیست همه اش فکر کنم که معلم ما چطوری می تونه بدون اینکه دوسش داشته باشن ، دوس داشته باشه .

خانم اجازه ؟ نکنه بگید معلمها از شکم مامانشون معلم دنیا میان ! من نمی دونم مامانم اجازه می ده دوباره برم و از نو بیام ! معلم بیام توی این دنیا .

خانم اجازه ؟ من دوس دارم معنی تمام لغتهای دنیا را بدونم ، غیر از کلمه ی معلم . آخه هر جور معنی اش کنی ، بازم کم میاری .

خانم اجازه ؟ ما چجوری می تونیم مثل شما خدا را درس بدیم؟ آخه من نمی دونستم خدا هم معلمه . ترا خدا خانم معلم . شما با خدا دوستین ، بهش بگین ما هم می خوایم معلم شیم تا باهاش دوست بشیم. ما از تنهایی می ترسیم . خوش بحالتون که هیچوقت تنها نیستین!

خانم اجازه ؟ ما طاقتمون برای دیدن گریه ی دیگران کمه . اما تا دلت بخواد می تونیم مثل شما ، نوی تنهاییمون گریه کنیم . بعد بیایم کلاس و یادمون بره گریه کردیم و بچه ها را بخندونیم .

خانم اجازه ؟ حق التدریس یعنی چی؟

خانم اجازه ؟ حق التدریس یعنی چی؟

چرا بچه ها نباید بدونن؟ آخه شاید شما به ما گفتید راه معلم شدن  کجاس .

خانم اجازه ؟ ما اگه بخوایم مثل شما بشیم . دریا بشیم . صحرا بشیم . آسمون بشیم . ابر بشیم . دوست جون جونی خدا بشیم ... باید چکار کنیم ؟

 

اگه تازه به این وبلگ اومدی . توی آرشیو هم مطلب داریم.

راستی همدرد. ایمیلتون را لطف می کنید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 22:24  توسط معلم  | 

این شعر قشنگ را ابراهیم عزیزم برای وبلاگ معلم فرستاده . امیدوارم باز هم آثار خوب همکار خوبم را ببینم اینجا

برای فروغ

باز دستی می خورد بر شانه ی ترد غزل

دستهایی سبز با تخم پرستو همبغل

دستهایی که به تنهایی ماه آغشته است

سخت و سیمانی ولی همواره در برج حَمَل

 

من زنی را دیده ام در کوچه های زندگی

در خیابانی دراز زیر یک بارندگی

هر عبورش آیه ای بر ظلمت تب دار روز

جویبار خنده اش بر بستر بازندگی

 

من زنی در ذره های ریز مِه حل دیده ام

صد ستاره از نگاه نا امیدش چیده ام

با شنل های کبود شعر هر تنگ غروب

بار ها با کودک هفت سالگی ها دیده ام

 

قامتی روییده از اعماق تلخ منجلاب

همچو نیلوفر رسول لحظه های نور و آب

گامهایی پر طنین زنگ زنجیر قرون

چشمهایش مقتدای پر فروغ آفتاب

 

می رود تا قصر اقیانوسی رویای خویش

بوسه ی مرگی نهد بر گونه ی فردای خویش

نی لبکها از دلش رویند پر آواز درد

تا بگوش عرش بنوازد شب و سرمای خویش

 

ابراهیم

www.dariush_mohammad2000@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 22:56  توسط معلم  | 

سلام وب لاگ جالبیست بی اختیار به زمان تحصیل خود افتادم زمانی که چوب معلم و جو خشن مدرسه را هیچوقت از یاد نخواهم برد و از یاد نخواهم برد گه چگونه همیشه گریزان از مدرسه و درس بودم . وقتی به اروپا آ مدم و از نزدیک شاهد برخورد معلم و دانش آموز شدم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد . وقتی تعطیلات مدارس فرامی رسد دانش آموزان غصه شان میگیرد درست بر عکس ما ها که از خوشهالی در پوست خود نمی گنجیدیم . خودم با چشمان خود دیدم که چگونه بچه ها معلم شان را به اسم صدا میکنند و از سرو کول همدیگر بالا میرفتند برق صمیمیت و نشاط را میتوان در چهره ی دانش آموزان دید . افسوس و صد افسوس

 

علیرضا و سعید به من لظف دارن . این هم نظر سعید بود که دیدم خوندنیه نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 2:40  توسط معلم  | 

ازدواج کرد !
به هر که رسید گفت دوسش دارم . ما هم می گیم دوسش داشت . شما هم بگید دوسش داشته . (خوبیت نداره!)

داشت به جرگه ی ترشیده ها می پیوست . حالا توی مدرسه با متلکهای همکاران شوخ . با توپ و تشر ننه . یه روز ، در گوشی برای یکی از دوستاش مطرحش کرده بود که ...آره !!خیال نکن همه چی حل شد . تازه ابتدای انتهای او بود !

ننه که دیده بود او جربزه ی این کارا را نداره ، خودش به تنهایی بریده و دوخته بود که : " یا دختر کوچیکه ی خواهرم اینا ، یا هیچکس !

مدیر مدرسه که اصلا افتخار نداد نظر بده ! اما همکاران گرامی را می گی  هر کدام نظری داشت به غایت نظر!

آقای ورزش توصیه داشت مبادا همسرت شاغل باشه . ( ایشان کمی به امر شکم اهمیت می دهند) چرا که نه نهارت نهاره و نه شامت شام !

آقای ریاضی که حساب گر تر بود ، با یه حساب سر انگشتی به ایشان حالی کرد که با داشتن همسر شاغل ، ایام بازنشستگی را چگونه می توان راحت تر سپری کرد !

آقا ولی هم بی نظر نبود! او اصرار داشت که تحت هیچ شرایطی با معلم ( همکار) ازدواج نکند  زیرا بچه هایت بی ادب بار می آیند!

خانم ولیه هم تا شنید ، یک لیست بلند بالا از ترشیده های آشنا را آورد که ( معذرت می خوام ) 80 درصدشان همکار بودند ! چون عقیده دارد که همیشه باید با عقاید آقا ولی باید مخالفت کرد !

مخلص اینکه ازدواج دوست ما غوغایی بپا کرد ، از طرح ارتقاع شغلی بیشتر!

تا اینکه حرف ، حرف ننه شد !

دختر کوچیکه ی خواهرش اینا هم معلم بود ، هم بزرگترها شوهر کرده بودند . هم با اینا را بطه ی خود را سالها قطع کرده بودند و همدیگر را اصلا نمی شناختند . هم اینکه با داشتن 7 باجناق ، می توانست به انتخاب در شورای شهر امیدوار باشد و... اینهمه محسنات!که داشتن حقوق معلمی را می توان از جمله جزابیتهای آن همسر آینده به حساب آورد که حسابی دل از ننه  برده بود !

این بود که بیرق تسلیم بر افراشته شد و بادابادا مبارک باد ، برخاست !به ما و سایر همکاران هم چند شیرینی رسید ( البته معلم هنر ، آن شب بلند شد تا برقصد. که حضور چند دانش آموز وقت نشناس مانع شد و قر در کمر او خشکید!)

حالا دو پرنده ی کوچک خوشبخت ، به سقف مشترک رسیده بودند!پرندگانی که هر روز صبح از لانه ی خویش پرواز می کردند به قصد آموزش جوجه پرنده های مردم ! و شب ، خسته و بی حال بر می گشتند به آشیانه .

اوایل چه قیافه ای می گرفت اول ماه ها ! دو عدد فیش حقوق ! دو عدد پاداش ! دو عدد وام ضروری! به قول آقای فیزیک:" مثل ماشین جفت دفرانسیل شده " هیچ مشکلی جلودار این ماشین نبود.دست اندازها را با قدرت رد می کرد . از پیچ و خمها می گذشت و پیش می رفت به سوی بی سوی سالهای خدمت . تا اینکه ....( بعدا می گم !!!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 1:31  توسط معلم  | 

تمام راه ، از مدرسه تا خانه را ندیدم که چطور رسیدم!

امشب هم مثل همه ی شبهای خدا ، تمام معلمهای زمین خدا ، به وبلاگکم سر می زنن. همه ی آقا ولی ها و ولیه خانمها هم .پس باید نجبید . مبادا اینهمه را چشم انتظار دیدن خبرای خوب گذاشت !

هنوز نپرسیده اند چه خبر، من هر چه دارم رو کنم از خوبیها. باید زود تر بنویسم که آخرین معلم حق التدریس روی زمین ، به رسمی ها پیوست !

باید زودتر خبر دار شوند که امروز آخرین دانش آموز روی زمین ، به فلسفه ی آمدنش به مدرسه پی برد !

باید زود تر بدانند که آخرین نیمکت شکسته ی کلاس را پیش آخرین میز معلم که کج و کوله شده بود و بی ریخت ، بردند تا در موزه ی مدرسه قرار دهند!
بدانند که دیگر جا برای کپسولهای آتش نشانی نداریم و داریم اضافی ها را پس می فرستیم!

باید همه خبر دار شوند که امروز آقا ولی فقط و فقط برای تشکر و قدر دانی از من به مدرسه آمده بود . و وقت رفتن ، مکیف از نمره های خوب علی اش ، نگفت : وظیفه تونه !

خبر دارکنم همه را از آخرین بخشنامه ی وارده ، که به راحتی ( تاکید می کنم ، به راحتی ) و با پرداخت تنها و تنها 6 میلیون تومان و ماهیانه 200 هزار تومان ، می توانیم صاحب خانه ی شخصی و آدرس دائمی شویم !

چه خبری بهتر از این که آخرین معلم مجرد دنیا ازدواج کرد .و مهمتر اینکه با کسی ازدواج کرد که از ته قلب دوستش داشت و نه به خاطر شاغل بودن او !!( آخه زنده یاد ، دوستم بیچاره شد رفت!در باره ی او بیشتر می نویسم ، بعدا)

خیال می کنم امروز بهترین روز من بود . چرا خوشحال ، خیال نکنم که من یه راه باریکه به ارتباط پیدا کرده ام و همه ی مردم زمین خدا ، هر شب میان تا خبرای خوب ببینند؟ خبر از مدرسه!(بجنب پسر )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 1:29  توسط معلم  | 

سلام دوست ، نه همکار عزیز

اگر تو امروز دلت گرفته من مدت هاست که دلگیرم.
از اون روزی که برای اولین بار جمله اجازه خانم را شنیدم دلم گرفت.
از اون روزی که در نهایت گرفتاری و درد دلم می خواست گریه کنم اما باید توی کلاس می خندیدم ، دلم گرفت.
می دونی من خیلی زود معلم شدم از اون روزی که فهمیدم دیگه باید خانم بشم .
اونم یه خانم معلم .
از اون روزی که گوشم هنوز خیلی از نصیحت ها را نشنیده بود و باید یچه هایی را که فقط چند سال از خودم کوچتر بودند را نصیحت می کردم دلم گرفت.
از اون روزی که فهمیدم اگر یه روز تعطیل باشه من دیگه حقوق نمی گیرم دلم گرفت و از هر چی تعطیلی بود بدم اومد.
از اون روزی که فهمیدم باید جواب خیلی از کم کاری های دیگران را بدم از زندگی سیر شدم.
از اون روزی که کلمه حق و التدریس برام معنی شد ،میدونی معنی حق التدریس چیه؟ یعنی هر کس کم کاری می کنه تو مقصری!
هی درد برای گفتن خیلیه! اما با همه اینها وقتی چند وقت پیش اولین گروه شاگردام کنکور دادن،وقتی 17 تا از شاگردامو را دیدم که دارن می رن دانشگاه نمی دونم از چی ؟ از خوشحالی یا از آینده نا معلوم اونها دلم می خواست گریه کنم.اما باز نباید گریه می کردم چون من یه معلم بودم.
از همه اینا دلم گرفت.
از اون روزی که فهمیدم چون سابقه کارم کمه واستخدام نمی شم.دلم بیشتر گرفت.
ولی این نیز بگذرد!

من همیشه میام و وبلاگت را می خونم.
موفق باش و معلم.

حرفای خانم معلم را گذاشتم تا تو هم مثل من دوستانت را بشناسی و خدا را شکر کنی هنوز می شه لحظه های دلتنگی را تنها نبود.


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 21:1  توسط معلم  | 

امروز دلم گرفته

جدی می گم . باور کن . لابد فورا بیاد حقوق و عیدی و این حرفا می افتی ! نه عزیز دل این حرفای همیشگی که همیشه هست و خواهد بود . شاید هم بگی بمن چه مربوطه که یکی توی این دنیای در اندشت دلش گرفته . حق داری . آخه اینجا نگم ، کجا بگم ؟

کاش آدما می دونستند که هر آدمی ، آدمه . مثل خودشون . ما تا توی موقعیت قرار نگیریم ، نمی تونیم درک کنیم فلان موضوع چقدر بده یا چقدر می تونه یکی را اذیت کنه .کاش مدیر مدرسه یادش می اومد پارسال که معلم بود و روی همین صندلی من می نشست ، چه انتظاری از مدیرش داشت !گمان نکنم یادش بیاد . این میز  که حالا روش لم داده ، فراموشی میاره .باشه . من که چیزی نگفتم . فقط برای چند تا دوست دورادور که گاهی به این وبلاگ کوچیک و بی ریا سری می کشن ، نوشتم  دلم گرفته . همین.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 18:17  توسط معلم  | 

راستی ابراهیم خیلی وقته بمن قول همکاری داده . اما پیداش نیست .کاش یادش می اومد!

امان از این وبلاگهای کوچیک و بی ریا!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 18:16  توسط معلم  | 

مسابقات فرهنگی هنری مدارس تمام شد .

هر سال تموم می شه . این که عجیب نیست .بچه ها جمع می شن و کارای هنری شون را به داوری می زارن .هنرهای تجسمی ، هنرهای نمایشی ، سرود و کاردستی و خیلی چیزای دیگه .

تا به کی باید برای توصیف این جشنواره ها واژه ی یادش بخیر بکار ببریم؟ اون همه شور و شوق و آمد و شد ی که ما داشتیم اون زمونا کجا رفت؟ گمانم لای درس و درس و درس بچه ها گم شده نه؟

به آقای پرورشی گفتم : چرا؟

گفت یادش بخیر ما که دانش آموز بودیم ، حتی شبها هم می اومدیم تمرین .اما این روزا آقا ولی و خانم ولیه تنها و تنها از ما نمره ی درسی می خوان و بس!! تازه شم ، اگه توی رفت و آمد های اضافی برای تمرین تئاتر و سرود ، یه مو از سر بچه ها کم بشه ( که این روزا موهاشون ماشاله داره!) پدر جد ما را در میارن .

ما بچه را فرستادیم مدرسه تا فقط درس و درس و درس ...این برنامه ها به چه دردش می خوره؟

آقای پرورشی راس می گه؟

آقای ورزش یه طور دیگه فکر می کنه . اون بنده خدا از دست علاقه ی مفرط بچه ها به فوتبال کلافه اس ! خوب دیگه هر کس یه شانسی داره .

اگه یه روز همون بچه بزرگ شد و( مثل دیروزکه برگشت یکی شون ) برگشت و گفت: من می خوام بازیگر بشم ، باید کیو ببینم ؟ من می گم برو نمره ی ریاضی و ادبیات و سایرین را ببین .

بگذریم.

راستی این مقوله ی پیش پا افتاده که عرض شد ، ربطی به برنامه ریزی برنامه ریزان بالادست نداره که؟!

دیگه بگذریم!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 18:12  توسط معلم  | 


تو بگو شب عید . من می گم تازه وقتشه بشینیم پای حرفای تازه .

اینقذه حرف دارم . اینقذه حرف دارم ... آخه من معلمم! اینجا را کاش پر از تکلیف عید معلم کنیم .باید خوندنی باشه .( کسی هم نخوندش ...خودم که هستم !!)

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 0:2  توسط معلم  | 

نمره

( واژه ای که اگه چند بار تکرارش کنی ، حتی معنی اش را از دست می ده!!)

ردیف اعدادی که به صف ایستاده اند از  " 0  تا 20  " در علوم ریاضی ، اگر می دانستند روزی روزگاری تبدیل به بزرگترین حماسه های بشری خواهند شد ، از خوشحالی یا تعجب خود را یا نفله ی زیر رادیکال می کردند . یا نمرات دیگر را به جرم بی خاصیتی روانه ی بی کلاس ترین آشغالدانی می کردند .

نمی دانم اگر مدرسه وجود نداشت ، آیا این ارقام اصلا در یاد آدمیان می ماندند ؟ در حالی که حال ، برای خود فرهنگی دارند و فرهنگ نامه ای !

 

فرهنگستان نمره

_ نمره دادن : پایین نمرات داده شده توسط آموزگار را گویند

_ نمره گرفتن : بالا نمرات گرفته شده توسط خود دانش آموز را گویند .

_ دفتر نمره : دستکی است که ارقام را در آن به ردیف در آورند محض خاطرات ماضی .

_ نمره ی تک : آن رقم که پست تر از 10 بودو سرشک از دیده ی دانش بر آورد.

_ نمره ی 10 : داد و دهش همراه با منت آموزگار . که دانش آموز را شرمنده ی تفقد خود نماید .

نمره ی 75/9 : دو گانه تفسیری دارد شگفت ! برخی اعلام وجود آمو زگار دانندش و برخی گشاده دستی وی از نمرات زیرین به بالا جهت جبران مافات در نوبتهای بعد.

_ 20 : برترین رقم را که در آرزو گنجد و دارنده اش را ذی ادب و ذی شعور و ذی استعداد شمرند . الله اعلم

_ 75/19 : مختص آموزگاری که 20 را برای خویشتن و خدای خویش داند و بس.

_ لیست نمرات : نیم دستکی آویزان . که پس هر امتحان آید . احترامش نزد دانش آموزان بیش از دستک بود.

_ نمره ی قبولی : در این گونه ، کیفیت را برتر از کمیت شمارد آن دانش آموز که در ماند .

 

ای فرزند . بدان که نمره از املاک شخایص ( جمع مکسر ملاک شخصیت ) توست چندانکه اگر افزون گیری ترا صاحب آی کیو افزون شمرند و قوی شمرند و ذی سواد شمرند و ذی قیمت .و اگر کمترین باشد ترا نمره ات . در  زمره ی بی آی کیو های روزگار شمرندت و خوار شمرندت و بی سوات و بی قدر و قیمت .

نکته :

از عجایب است که نمره تواند برای روز مادر جای روسری هدیه شود و روز پدر بجای جوراب هدیه شود و روز معلم بجای روان نویس هدیه شود و اگر روز مدیر هم بودی یحتمل بجای خود یاری بکار رفتی . چرا که همه گویند ای فرزند ، تو نمره ی بالا بگیر ، هدیه ات نخواهیم !

نقطه :

 بشنیدم از شیرین سخنان عرصه ی آبدار خانه که آموزگاری را بهترین و وظیفه شناس ترین و با سوات ترین و منظم ترین دانند ، علمای اهل مدارس ، که او نمرات به وفور دهد و هیچ نپرسد .

اینها همه بدان سبب گفتم تا بدانی اهداف احداث مدارس را که نمره باشد و اهداف تربیت آموزگار را که نمره باشد و اهداف تشکیل وزارتخانه را که نمره باشد و اهدافی چون خوردن صبحانه و شیرینی آوردن آقا ولی و مراسم صبحگاه و آمدن بازرس و چندین دیگر را که نمره باشد . مقام نمره تا بدانجا بودی که اگر نبودی جهان را اعتبار از تاریخ اعتبار خویش بگذشتی .  

اعتیاد به نمره نیز بشنیدستمی . اما وارد این مبحث نشدستمی . زیرا نخواهم دانش آموزان ما در اینجا این واژه ی ملوس ببینندی . ( نه که جای دیگر نمی بینندی!!!)

باقی بقایت .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 22:56  توسط معلم  | 

به وبلاگ معلم خوش اومدید.

از همکاران عزیز و بقیه ی دوستداران مدرسه و خاطرات کودکی دعوت می کنیم تا ما را راهنمایی کنند .که بی شما ...این وبلاگ خیلی خالیه !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 23:47  توسط معلم  | 

من راز عبور مکرر فصلها را ، سالهاست که از یاد نیرده ام .

و پاییز ، همچون پنجره ای ، دائم برویم گشاده است .

من التهاب عید و آرامش روزهای تعطیلی کودکانه ام را با خود دارم .

و راه مدرسه را از پس روزهای رفته ی عمر ، گم نکرده ام هنوز .

می دانم می دانی چه می گویم …

من معلم هستم .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 12:53  توسط معلم  | 

سالار تو چرا؟

_ میان حرف معلم و حرف دانش آموز.

 " دانش آموز راست می گه . هر اتفاقی افتاده ، سند حرف اونه و بس ."

_ میان شوخی های معلم و شوخی های دانش آموز .

" تو معلمی ! این حرفا بد آموزی داره . اما اون بچه ه اس . فقط خواسته فضای کلاس عوض بشه ."

_ متلک معلم و متلک دانش آموز .

" به تو هم می گن معلم؟! راستی یه نامه از حراست داری . حالا دانش آموز یه چیزی از دهانش پریده  . به دل نگیر . صبور باش . "

_ کتکت زدن معلم ، دانش آموز را  و کتک زدن دانش آموز ، همکلاسی خود را !.

 " زدی سیاه و کبودش کردی حالا می گی یه هول دادن ساده بوده؟ آثارش هم نباشه ، آثار شخصیتی اش که هست ! ...راستی یه نامه از حراست داری . این دو تا بچه ی معصوم با هم بازی کرده ان . یه خورده هولش داده . هفت تا بخیه که چیزی نیست ! به خیر گذشته !"

_ مرخصی معلم و مرخصی دانش آموز .

" یک کلام ختم کلام . طبق بخشنامه ، دو روز پیش از بیماری باید در خواست مرخصی کنی ! دانش آموز هفته ی گذشته اصلا کلاس نیومده ؟ لابد کاری داشته . ما که نمی تونیم در امور خصوصی مردم دخالت کنیم "

شما فقط نمره اش را بزار !

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 4:47  توسط معلم  | 

وارد دفتر مدرسه شد . با جعبه ی شیرینی در دستش.

به موقع بود . هنوز اولین جرعه ی چایی را هورت نکشیده بودیم .مدیر دائم المحترم ، دفتر نمره ی اول جیم را برداشته و تنگاتنگش نشست . بعضی از نمرات علی رضا رابلند و بعضی را شبیه اوراد خفیه برای آقا ولی می خواند! سپس پچ پچ ونشان دادن معلم هنر ( این معلمهای هنر خوب سوژه ای ان نه ؟) آقا ولی لبخند تلخی زد و با صدای بلند ، طوری که توجه بی توجهی تمام حاضرین جلب شود گفت :

_ آقا ترا خدا این همه تکلیف منزل ندید !

شیرینی گاز زده ، در دست معلم ماند :

_ باور بفرمایید همه ی تکالیف از روی کتابه ، من خارج از کتاب نمی گم .

آقا ولی دلش پر بود :

_ حالا نمی شه داخل کتاب هم ندید؟ به جان عزیزت ، به جان عزیزت از بس کاردستی درست کرده ام وانگشتم زیر چکش مونده ، ناخنهام دارن می افتن ! آخه من چش و چار درست حسابی دارم که خط نستعلیق بنویسم؟! من راست راست نمی تونم راه برم ، چطور بدون خط کش خط راست بکشم؟! این ابر و باد !! ابر و باد پدرم را در آورد ! آقا جان بچه ات به من رحم کن 1

شیرینی ها در گلو ماند . مدیر دائم المحترم فرمود :

_ بفرستم دنبال علی رضا بیاد دفتر؟

معلم هنرکه حالا موهاش دراز تر از همیشه به نظر می رسید و تیکهای عصبی اش داشت بروز پیدا می کرد ،به زحمت محتویات دهانش را فرو داد .بلند شدم و دویدم بیرون تا وقت بروز انفجار خنده ، چش و چار حضار از پرتاپ تکه های شیرینی نیم جویده در امان بماند !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 21:17  توسط معلم  | 

سالار تو چرا؟؟

توی فوتبال می شه : بازیکن سالاری !

خالو پشت گلگیر کامیون  می نویسه : خیلی سالاری !

یه جاهایی چند جور دیگه از "سالاری" ها را شنیده ام که به من مربوط نمی شه !

خدا وکیل اگه واژه ی " دانش آموز سالاری " تا حالا به گوشت نخورده ...پس بشنو !!

بعدا می گم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 3:13  توسط معلم  | 

چنددرصد معلمها از شغلشون ناراضی اند؟

چند تاشون تغییر شغل دادن؟

به راستی که شغل عجیبیه ! خدا رحمتش کنه با اموات شما . پدر بزرگم ( معلم بود ) همیشه می گفت :" هر کی یه قاشق برنج از حقوق معلمی بخوره ، دیگه نمک گیر می شه و نمی تونه رهاش کنه ."حالا هی بگو حقوقش کمه ، نمی دونم ...اعصاب برای آدم  نمی مونه  ، گچ پای تخته سل و سرطان میاره ! ته دلم را داشته باش . هر ضربانش داد می زنه :" من معلمی را دوست دارم "

چرا؟!

می گم من حفظ حرمت این شغل قشنگ را از خودم آغازمی کنم . هیچکس به اندازه ی من نمی تونه احترمش را نگه داره . من پیش این و اون نمی نالم .لااقل هر جا و به هر بهانه ای ،می گم که من اگه تنها و تنها دنبال پول بودم ، شغلهای دیگه هم هست . مگه نیست ؟ با آرامشی که شایسته ی شخصیت یه آموزگاره ، به غریبه هامی گم : " من معلمی را دوست دارم . چون فقط خودم می دونم چرا ".

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 1:29  توسط معلم  | 

عیدی هاتون را گرفتین بزرگواران؟ الهی که هر چه ازش خرج کنید تموم نشه الهی !!الهی که بچه هات را به خونه ی خاله شون در شابدولعظیم برسونه الهی ! الهی که شیرینی عیدت از شیرینی های خونه ی خاندایی ات اینا خوردنی تر باشه و به نان نخودی تنها اکتفا نکنی !! الهی که پرتقالهای تامسون و کی وی های وطنی زیاد به انتظار خرید شما نمونن الهی !! الهی که لباسهای نو ات را به تنت بپوشونه !! الهی که جلو روی مهمونات شرمنده نشی هیچ ...کلی هم بتونی پز بدی ! خدا سایه ات را از سر دانش آموزات کم نکنه ......بعد از عید ببینمت که لبخند می زنی و می گی / سالی که نکوست از بهارش پیداست/!! (چرا می زنی؟؟ )

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت 15:8  توسط معلم  | 

امان از این معلم هنر مدسه ی ما !!

آقا مگه حرف گوش می کنه ؟ امتیاز آخر سالشو ۵/۱۹ بدم حساب کار دستش میاد . هنری ها را که می شناسید . با اون دک و پوز و موهای دراز و لباسهای اجق وجق ! انگار نه انگار ما اینجا کاره ای هستیم .

یه روز جشنواره داره و نمیاد . یه روز مسابقه داره و نمیاد .یه روز مراسم داره و نمیاد . یه روز هم حالشو نداره و نمیاد !! وقتی هم یه کاری ازش بخوای خودش را همچین می زنه به اون راه که دلم میخواد تمام موهای درازشو دونه دونه بگیرم و بکشم و... استغفراله.

مگه من چه کار شاقی ازش خواستم ؟ مثلا اگه بگی اسامی بچه زرنگها را با خط نازنینت بنوسی بزنیم به دیوار کار سختیه؟ یا اگه همسایه ی آدم مرحوم بشه و ازش بخوای دو تا پلاکارد تسلیت بنویسه . چه اتفاق ناگواری می افته؟ آخه آدم برای تشکیل گروه تئاتر  مدرسه باید پول بخواد؟! گروه سرود را چرا راه نمی اندازه؟ ... یه بار نشد سر صبحگاه برای دانش آموزان عزیز یه دهن آهنگ و سرود بخونه ! آخه من نمی گم شما بگید . اگه کسی از در مدرسه بیاد تو و ببینه با داشتن معلم هنر . اینقدر در و دیوار اینجا کثیف و بهم ریخته است حق داره به اداره اعتراضیه بنویسه یا نه؟ چند قوطی رنگ هم که توی انبار داریم برای همین روزاس دیگه ....چی بگم که درد دل زیاده .

در آخر هم به بچه ی مردم نمره چند داده؟ ۵/۱۹ !!!! آخه هنر هم شد درس ؟!

اینجانب هم تصمیم گرفتم که با موافقت نماینده ی دبیران (قربونش برم )و معاون گرامی ( شلنگ بوسشم ) همان نمره ی ۵/۱۹  را براش بزاریم تا بدونه من کی ام و اینجا کجاس .


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت 2:34  توسط معلم  | 

وقتی می گیم از دنیا رفتن .هر کسی یه تصور خاص توی ذهنش میاد .

به بچه های کلاس می گه " حالم خوش نیست . سرم درد می کنه " .میره بیرون . یا می خواد بچه ها رنگ و روی پریده شو نبینن . یا اینکه مردنش را ...برگشتنش طول می کشه . یکی از بچه ها آروم در را باز می کنه تا از معلمش خبری بگیره .می بینه افتاده و تمام .

خدا رحمتش کنه .آقای راستگو با این سن و سال و امتیاز بالا رفته بود روستا تدریس کنه .( این سالها خیلی از بزرگان و قدیمی ها جاهای محروم را انتخاب می کنن) . چه سفر غریبی از مدرسه به آسمان .یادش گرامی باد .


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت 2:10  توسط معلم  | 

 

سلام رهگذر  .

 اگه در بین آشنایان خود از همکاران ما را می شناسید . نشانی اینجاست...وبلاگ معلم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 22:46  توسط معلم  | 

یک بار درست سر بزنگا مچم را گرفت (یادش بخیر الان باز نشسته شده . سر هر شغلی که هست ، موفق باشه) گفت :"تحت هیچ شرایطی اجازه نده به هم برسونن. من یه سال یه دانش آموز داشتم که نمی تونست سال سومش را بگیره .وضع مالی بدی داشتند . دلم براش سوخت و وقت امتحان ، عمدا رفتم بالای سر اون ، مراقب باشم . همینطور که مثل همیشه از نوشتن عاجز مونده بود ، من هم آرام آرام خودم را به بی خیالی و ندیدن زدم تا بتواند چند جواب از بقیه ی بچه ها بگیرد . به اصطلاح ، به او برسانند . او هم از فرصت استفاده کرد و نوشت . وقت رفتن شنیدم گوشه ی حیاط برای دوستانش تعریف می کند که ...بله . این آقای ف... آدم گیج و گولی است . من تقلب می کردم و او نمی دید !!از آن روز به بعد به قولا پشت دستم را داغ کردم که به هیچ وجه اجازه ندهم به هم برسونن . تا لااقل آبروی خودم حفظ بمونه . " یادش بخیر .


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 22:34  توسط معلم  | 

نون خشکی ...لباس کهنه ...فرش کهنه ...نسل کهنه ،می خریم .

 

خیال می بافم و پا به حیاط مدرسه می گذارم .دانش آموزان ، تکی جفتی یا بیشتر در حال مرور درس ساعت اولند .یا دارند بازیهای سالم می کنند! به محض رسیدنم ، سرها بالا گرفته می شود و سیل سلام. جواب دادن به اینهمه سلام ، چه کیفی دارد و چه سخت ! نکند احترامات آنان را بی احترام کنم . یکی از همان بزرگتر ها (که فقط قدش بلند است . نه اینکه سه ساله باشد ) در راهرو را برایم می گشاید . با رویی گشاده .سلامش به سلام سربازی می ماند به پیشگاه ژنرال.حالا من ژنرال شده ام .

می پیچم به دفتر . به جمع همکاران .چه گرم!( از شوفاژ نیست که .البته نه اینکه شوفاژ خراب شده یا هزینه ی سرانه را کم آورده اند ) دست دادن و نشستن به صندلی انتظار . بیرون گمانم صف بسته اند و دارند دسته جمعی به جان معلمان خویش دعا می کنند .

همکاران همه کتاب به دست ، در حال مطالعه ی ضمن خدمتند تا نکند در پی سوالی از جانب دانش آموزان باهوش کلاس در بمانند .( واژه ی علم به روز را باید اینجا جست و بس!).مدیر محترم ، پشت میز بزرگ و محترمش به ما لبخند ملیح می نماید . معاون محترم به ناگاه وارد نمی شود . ابتدا در می زند و سپس هر چه به خویش فشار وارد می کند تا بگوید " کلاس حاضر است " نمی تواند . چرا؟ برای اینکه همکاران محترم برخاسته و دفتر نمره به دست ، راهی اند . من نیز خیال می بافم و از پله ها بالا می روم .

نام کلاس را با نام روی دفتر نمره چک می کنم ( چک کردنم ، بهانه ای برای یاد از دسته چک و فیش حقوق نیست که ) . وارد کلاس می شوم . انگار باز هم ژنرال شده ام .بر پایی سفت و محکم . همه ( تاکیدمی کنم ، همه، پیش قدومم بر می خیزند . و هیچکدام از دانش آموزان عزیز ، خود را به بی خیالی نزده است. یا مشغول سمبل کردن تکالیف جا مانده ی دیشبش نیست .اینجانب نیز بفرمای ام را با ملایمت و احترام ، نثار جمع پر نشاط کلاس می کنم .می نشینند . به به ! تخته ی سبز پاک پاک است و گچها ردیف به انتظار خورده شدن من . ( این مبصر ها را باید روی چشم گذاشت ) .

نا گفته حرفم را در می یابند و تکالیف روی میز قرار می گیرد . چه تمیز و براق ! چه دقت وظرافت و هوشی !( کم کم  خودم دارد باورم می شود!) نگاهی سرسری به تکالیف نمی اندازم . همه چیز مرتب است .از سکوت کلاس استفاده می کنم ": عزیزانم ، نور چشمانم ، ابتدا درس جدید و بعد نمره دادن " همه به علامت تصدیق حرفم سر تکان می دهند .چه سکوت خوش گواری ! حالا وقت درس است ، که می دهم .هیچکس وسط درس ، حرف بی ربط نمی زند . ته کلاس ، سی دی رد و بدل نمی کنند . کسی از پنجره ، بیرون را نمی پاید . چرت زدن و در گوشی هم نیست . و حتی هیچیک از عزیزانم ، بلند بلند متلک نمی اندازد تا من مجبور شوم در ذهنم به مرور روشهای تدریس و تمرکز علمای امر روانشناسی آموزشی بپردازم . آن شلنگ بزرگ هم که در کشو میز دارم ، سالهاست دارد خاک می خورد که می خورد . من به بخشنامه هایی که با کلی زحمت و تحقیق ارسال می شود ، وفا دارم .( گر چه تا کنون هیچ بخشنامه ای دال بر عدم تنبیه بدنی ، نیامده است و ما در اداره ی کلاس و تربیت نوباوگان محترم ، کاملا آزادیم و همراه فرهنگ آنان که در همه جای زندگی شان خالی از تنبیه و دعواست پیش می رویم . تا مبادا زبانم لال ، دانش آموز عزیزی در مدرسه با کتک آشنا شود!!) ندیده کسی مرا که برای زدن یکی عدد شلنگ در دست دانش آموز بی تربیت بی ادب ، بی نزاکت ، بی ...به دادگاه کشیده شوم . باور کنید.

خیال می بافم و نمره می دهم .کاش نمره ای بالا تر از بیست بود تا می دادمت ای نو باوه ی زحمت کش و درس خوان ! بسته زبان ، لابد تمام هفته ی گذشته را دور از تلویزیون گذرانده . سریالهای خانوادگی و مستند و اخبار و غیره را دنبال نکرده .پلی استیشنش را اصلا نخریده .در کوچه دنبال ولنگاری نبوده . از این افکار ، اشک شوق در چشمانم حلقه می بندد. ( این عزیزان بارها اشکم را در آورده اند ) .

چرا زنگ زدی ، چرا؟؟ چرا من باید این کلاس را بگذارم و برای نوشیدن چای و خوردن شیرینی و صبحانه ی مفت مدرسه ، به دفتر مراجعت کنم ؟؟ خیال می بافم و باز می گردم به دفتر مدرسه . همکاران همه سر شوقند و اشکشان در آمده است ! همه از کلاسشان تعریفها دارند . در دفتر مدرسه هیچ دانش آموزی را برای درس نخواندن ، یا بی ادبی به کلاس ، نگه نداشته اند تا او قسمهای دروغ بخورد و معاون محترم هم به دروغ ، پرونده اش را زیر بغلش بزند و در دل بگوید :" اگر می دانستی ما هیچکاره ایم ، مدرسه را هم به آتش می کشیدی " .

دفتر خوب است . خدمتگزار خوب است . او چای می آورد .او همراه بخشنامه ها ، فیش حقوق از اداره می آورد .اما ما که به آن برگ ساده ، نگاه نمی اندازیم که . تا مبادا هواسمان پرت آن مبلغ هنگفت شود و کلاس بعدی از رونق بیفتد . ما عادت کرده ایم برنامه ی خرج و برج پولها و مسافرتهای ماهانه ی خود را در خانه انجام دهیم . خصوصا مسافرت به مالزی را که اخیرا همین خدمتگزار محترم زحمت آوردن فراخوانش را کشیده است.

خیال می بافم و همه ی کلاسها را تا ظهر طی می کنم . آنچنانکه رستم دستان ، هفت خانش را طی بنمود نه ! با ناراحتی از دوری و دوستی مدرسه ، پا به خیابان می گذارم . چه معنی دارد در گوشم پنبه باشد ؟ پشت سر هیچ فحشی شنیده نمی شود . من سر حال تر از آنم که با خوش رویی نزد خانم بچه ها باز نگردم و از بوی خوروش فسنجان با ته چین قرقاول خوش خوشانم نشود !

به این انشای معمانه ، نمره بدهید .

 

         

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 18:41  توسط معلم  | 

با توجه به نقش مهم معلم در سازندگی جامعه ی فردا .بهتر دانستیم تا در اینجا با همیاری همکاران به ارائه ی آرا و تبادل تجربه بپردازیم . لابد حق می دهید که معلمها نیز حرفهای ناگفته داشته باشند .البته این وبلاگ تنها مختص معلمها نیست .بلکه متعلق به همه ی کسانی است که با امر فرهنگ سر و کار دارند . یعنی همه ی ما و شما .

ما را از نظرات خود بی بهره نسازید .


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 1:29  توسط معلم  |